| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
پادگان – یگان 722
پادگان – یگان 722 به سال ِ دو هشت و یک شهر ِوَر به سوی نزاجا شده در به در به شرق و به غرب و شمال و جنوب ولی سهم ما پادگانی است خوب همه اهل علم و وطن پروری که شخصیتم را دهد سروری * چو کودک به رهْ ما نمادیم پای ز اقبال خوش هم گرفتیم جای بهین هنگ دوران، بلی هنگ دو و جمعیْ یگان هفتصد و بیست و دو چو درهای گردان همی باز شد سپس دورهء رزم آغاز شد ز اقبال خوشْ بین فرماندهان یکی چابک آمد میان یگان به غایت صبور و صریح و وزین بسی با سیاست، فکور و متین ز پی افسری از دیار لران گل ِ سرْسبد افسر ِ پادگان مجیدی دلاور به نام بیات که فرمان دهد لحظه ای شش جهات : به چپ چپ، به راست راست، عقب گرد و پیش به خط شو، کچل کن، بزن زود ریش * همی گاه ِ آموزش آمد به کار نخستش نظافتْ سپس کارزار بگفتند سرباز فرمان بَرَد چو فرمان بگوییم با جان خرد که ما هرچه گوییم اطاعت کند همه پادگان را نظافت کند * دگر کار ِ ما کار ِ خوبِ رژه همه آرزو خیلی خوب ِ رژه برای تفقد ز ِ سوی امیر زمین می زدیم پای ها همچو شیر تمام ِ یگان پاسخ آموختند ولی بچه ها در کـَفـَش سوختند * دگر جنگ و دعوا نگهبانی است از آن دم که مش رادبه لوحه بست به نوبت همهْ کس نگهبان شدند ز بی خوابی یک هفته بی جان شدند یکی پاسبخش و یکی خوابگاه دگر اسلحه خانه و سوز و آه * غذا را نگو روزی جوجه است تو گویی که طباخ سرجوخه است به مقدار کم، کیفیت افتضاح برآرد ز دلهای ِ ما سوز و آه: که مادر کجایی؟ فدایت شوم فدای خورشت ِ غذایت شوم * میان دوره گشت و به سر شد صیام نگهبانی آمد به سر چون لِگام همه اهل تهران نگه داشتند و باقی همه پا به ره کاشتند * سپس گاه ِ ورزیدن آغاز شد ز ِ ورزش همه ریه ها باز شد گذشت و رسیدش دم امتحان تب نمره شد کاهش ِ جسم و جان ندانسته بودم تقلب چنین زند دیوَک ِ آزمون بر زمین تقلب توانگر کند مرد را ولی گاه ِ تقسیم، افتی کجا؟ * بلی، کم کمک گاه ِ دلشوره شد زمان ِ تلو رفتن ِ دوره شد به اردو برفتیم و میدان تیر به صحرا بگشتیم چون گله شیر به روز تلو شوق ها داشتیم بسی بذر امید می کاشتیم که تیر ِ خلاص از پیاش برزنیم خورد بر هدف کنده را برکنیم که اردو ته ِ رزم و دوران ِ ماست سپس می رود خانه هرکس که خواست ندانسته ایم این خیالی خوش است نگهبان شود هرکه او حقه بست * ولی با همه سختی ِ دوره ما به جنگ آوری برتر از صد سپاه ز ترک و لر و کرد و کرمان و رشت شمال و جنوب و قم و مرودشت همه یار هم در رفاقت شدیم مثال ِ بدیع صداقت شدیم بگوید سپاس خدا این زمان سپهْ مردْ فرماندهء این یگان که مام ِ وطن، افتخار ِ زمان به تو داده ام افسران ِ جوان یکی بختیاری یک از سیستان یکی شوشتر وان یک از اصفهان همه اهل آموزش و علم و دین نگهبان ناموس ِ ایران زمین * هم اینک که شد گاه ِ پایان ِ کار تو فرزند ِ جمشید، فکری بدار که زین پس تو فرزند ِ ایران شدی تو مام وطن را نگهبان شدی .... امضاء: فرزند جمشید! (ف-ل-و روزبه پورجم) 26/7/88 – ساعت 12:15 مرکز آموزشی شهدای وظیفهء 01 نزاجا تقدیم به همهء بچه های گل یگان 722 که همیشه در قلب من جا دارن....... فقط نامردین اگه بخونین و نظر ندین (اینو با بچه های 722 بودم ;) ) |+| نوشته شده توسط فرزند جمشید در پنجشنبه 1388/07/30 و ساعت 11:58 |
من می رم،.... تو بمون....
PHOTO by: JAMSHID's SON من می رم با کوله بار بی صدای بغضُ تو بمون با اینهمه دوشنبه های لعنتی من می رم که ماه و پیدا کنم ُ تو بمون زیر ردای زرد خورشید، دست خالی، پاپتی! من می رم که خونمو تنها بسازم، تو بمون، با رفتن من که قیامت نشده! من "فقط به خاطر تو "می رمُ، تو بمون با یه بغل دعای ناب ِ استجابت نشده! قبل ِ رفتنم بیا، بذار بهت بگم که "هرچی آرزوی خوبه مال تو"، "اون روزای عاشقونه مال تو" ! "هرچی که خاطره داری" مال کوله بار بی صدای " من "! "شب" و "بی قراری" و "حسرت با توما شدن"، شوق "عطر خوش زن"، تب خواستن شدید میوه های قدغن! بیا تا بهت بگم چقد مسافر شده بودم تو سرازیری ِ لغزنده ء عشق که چقد ساده و بی تجربه بودم آخه تو خوندن پروندهء عشق من می رم، وقتی برم همه می گن : چه عاشقی بود! چرا رفت؟!!!! نمی دونن که فقط رموز عاشق کردن ُ بلد نبود و .... کجا رفت!..... من می رم، من می رم، من می رم، تو بمون... امضا: فرزند جمشيد! 1/3/88 – ساعت : 11 خونه مامان بزرگ!
|+| نوشته شده توسط فرزند جمشید در یکشنبه 1388/03/10 و ساعت 11:49 |
یادِ عید...
PHOTO by: JAMSHID’s SON وقتی عید در می زنه این دل ِ لامذهب ِ بی دین تو سینه چرخ و پرپر می زنه ! . یه بلیط یکسره بقچه های یاد ِتو اونطرف تر می بره ..... . می بره تا بچگی روز ِ بی دلبستگی حول و حوش مدرسه کوچه های زندگی.... . یا یه کم اینور تر ِش نوجوونی و بلوغ، فصل پر دلبستگی ... . یا همین روزای خوشحال جوونی تند و تند و پشت هم، پرسه های دور هم، بی خستگی ....... . وقتی که در می زنه، این دل ِ لامذهب ُ ....... تا کجا ها می بره! می بره تا پیک شادی، رخت نو، عیدی و گل! یاد شمع و شب پره! . کاشکی کاش این بلیط یکسره، تا قیامت راه برگشتن، از یادش بره..... . امضاء: فرزند جمشید! 20/6/87 – ساعت 14:10 حیاط وسطی دانشکده مدیریت دانشگاه علامه! (مثلاً اون زمان روزای آخر نوشتن پایان نامه بود و همه فکر می کردن من سخت درگیر کارای پایان نامه هستم! :P) . پی نوشت: پیشاپیش سال خوبی رو براتون آرزو می کنم و امیدوارم بتونین از این فرصت نو شدن به بهترین شکل ممکن استفاده کنید.....نوروز باستانی گوارایتان ضمناً، تا یادم نرفته: اصلاً دوست ندارم در مورد 87 قضاوت کنم....
|+| نوشته شده توسط فرزند جمشید در شنبه 1388/01/01 و ساعت 17:30 |
!رسوایی
دوسِت دارم: نمی فهمی! می خوام باشم: نمی گیری! مثل آرتیستای ِ لمپن ِ فیلما با خودت یکسره درگیری! . سوال از من نمی پرسی، سراغ از من نمی گیری، شدم مثل خیابون فرعی ِ بن بست و بی عابر، تو شهر خلوت پیری! . همیشه با خودم می گم: چرا تو آخر و دیری؟! جوابش رو که می دونم! : سکوتت ترجمه کرده همه حرفایی رو که مونده رو دل؛ دل شده دیوونه زنجیری! . نمی دونم سکوت بینمون خو می کنه یا نه؛ به شیدایی! نمودونم برای ما کدوم دیدار میشه آخرین دیدار تنهایی! ولی می دونم اینو: آخرش این ماجرای عاشقونه می کشه ما رو به رسوایی! . دوست دارم: نمی فهمی، می خوام باشم: نمی گیری! شدم دیوونه زنجیری.....شدم دیوونه زنجیری!..... . . امضاء: فرزند جمشید! دوشنبه-22 مهر 87 – ساعت 8:10 صبح اتوبان همت، روبروی برج میلاد، سوار بر صندلی عقب پراید هاچ بک(پشت راننده) که مجهز بود به صفحه نمایشگر در آفتابگیر جلوی شاگرد! این پست به مناسبت سپندارمذگان آپ شده! فک کن!
|+| نوشته شده توسط فرزند جمشید در سه شنبه 1387/11/29 و ساعت 22:27 |
عاشقی
|
درباره وبلاگ
![]() من بی نوابندگکی سر به راه نبودم،
و راه بهشت مینوی من، بزرو طوع و خاک ساری نبود: مرا دیگرگونه خدایی می بایست، شایسته آفرینه یی، که نواله ناگزیر را گردن کج نمی کند، و خدایی دیگرگونه آفریدم. . . . منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
مهر 1388خرداد 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 پيوندها
فتو بلاگ من (فرزند جمشید) چشمه خورشید سوار بر امواج بلند زندگی (رضا) نامه های برگشتی (رها) ناگفته های من (مصطفی) قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar |